ShaRif AmiRy
5=2+2
15August
تلخ ترین صفحه تاریخ افغانستان است.
دومین سال روز، این روز سیاه تسلیت باشد.
09/06/2023
اگر شاه دختر طالب بدست آرد دل مارا ...
به قد و قامتش بخشم من ملا هیبت الله را
😁😂
بچههای مجرد اصلا عجله نکنید و فکر کنم اوضاع بدتر از اینم میشود.😍😍
این خانه قشنگ است ولی خانهی من نیست!😪
خوشحالی ما خواب بود و خیال.!
28/05/2023
خواندن این متن از اسد بودا در باب میلاد استاد مزاری را نباید از دست داد.!
* «اين پيالة عهدِ جديد است در خونِ من »
“عيسي مسيح”
* «از خدا خواستم خونم در كنار شما بريزد»
چشمان آبی مزاري
مزاري، رستاخيزِ جاودانِ عدالت است و ساليادش صحراي محشرِي كه ما را به دادگاه تاريخ فرا ميخواند؛ براي عدالتخواهانِ افغانستان، روزهاي پاياني سال، روزهاي تجديد ميثاق با خونِ مزاري است و مردم ما در سراسرِ جهان صدايِ عدالتخواهانة مزاري و شهداي مقاومتِ غرب كابل را فرياد ميكشند. به رغم برخي حاشيهها، فرصتطلبيها، سوء استفادهها و نگاههاي سياسيـابزاري كه در جهانِ انساني رايج و معمول و حتي اجتنابناپذير است، در اين امر نميتوان ترديد كرد كه اكنون مزاري به “خواستِعمومي” و تنها صدايي “اعتراضي”، “انتقادي” و “اشتراكيِ” بدل شده كه با او ميتوان وضعيتِ غيرعادلانة موجود را نقد كرد، حتي كساني چون “احمدضيا مسعود” و “يونسقانوني” و “عبدالرسولسياف” و… كه ديروز دشمنانِ سرسخت و كينهتوز مزاري بودند اكنون نا گزيرند در پيشگاه تاريخ در برابر عظمت و پاكي مزاري اعتراف نموده و از او به عنوان يگانه “شهيدِ راه عدالت” ياد نمايند. امسال تقريبا در تمامي قارهه هاي زمين مردم ما سالياد شهيد مزاري را گرامي داشتند، از افغانستان و ايران و پاكستان تا اروپا و آمريكا و استراليا، هركسي به اندازة توان خويش تلاش كرد با پيشواي “جنبشِ عدالتخواهيِ افغانستان” تجديد عهد نموده و “آرا” و افكار و آرمانِ عدالتخواهانة مزاري را بسط و گسترش دهند. براساسِ گزارشِ تصويريِ كه “رضا كاتب” از مراسم كابل تهيه كرده است، نوجوانان براي پاسداشتِ عدالت “سرود ” خواندند. همچنين طبق اين گزارش يكي از معلولينِ دوران مقاومتِ غرب كابل پس از سيزدهسال رنج جسمي و روحي، احساسش را نسبت به مزاري اين گونه بيان ميكند: «پاهايم را در جنگهاي غرب كابل از دست دادم. اما اگر دو پاي ديگر هم ميداشتم، باز هم آنها را به “بابهمزاري” تقديم ميكردم»، اگر در اين احساس تامل نماييم كه نه بيانِ سياسي، بلكه يك احساس صادقانه است، به روشني در مييابيم كه “عشقِ” مردم نسبت به مزاري بسيار عميقتر از آن است كه در تخيل ما بگنجد؛ مزاري، تلاقي “عشق و عدالت” است. در وضعيتِ كنوني كه ديوار اخلاق كاملا ويران شده است، هنوز عشقِ مزاري ميتواند مبناي “آرمان عدالتخواهانه” قرار گيرد كه “آرزوهاياخلاقي” و “انساني” ما را جهت بخشد.
من اما امسال، سالياد مزاري را در سكوت و خاموشي گذراندم و سعي كردم با پناه بردن به “تاكستانِ رستگاري سكوت”، “ياد” مزاري را در خاموشي و بيزباني به شكل عارفانه تجربه نمايم. دليل اين سكوت آن بود كه حس ميكنم سخن گفتن در بارة مزاري و شهدايِ مقاومتِ غرب كابل كار آسان نيست. ترجمة خون به واژهها امر ممتنع و محال است. خون، كلام زنده است و برگرداندن آن به “زبانِهبوط” كه مغاكِ پرنشدني ميان “زبان” و “حقيقت” فاصله ايجاد كرده است، علاوه بر آنكه ما را از حقيقت دور ميكند، مسئوليتِ اخلاقي و انساني دارد و بنا بر اين ميبايست هنگام سخنگفتن حيثيتِ اخلاقيِ “خون” و “بيان” را كه هردو “مقدس”ـاند، لحاظ كرد. ما حق نداريم در بارة مزاري سخن بيمعنا بگوييم، مزاري پاسخي به تمامي بيعدالتيها، نسلكشيها و كلهمنارشدنها است؛ كليشهسازي مزاري و تبليغاتيكردن آرمان او، خيانت به جنبشِ عدالتخواهي است و ما را در صفِ خاينان قرار ميدهد.كليشهسازيها، يادآوري نيست، فراموشي، ظلم مضاعف و كشتنِ نام مزاري در قربانگاه واژههاي فاقد پيام است. به جاي آنكه از مزاري كليشههاي براي ارضايِ لذتِ حس تكرار بسازيم و يا آرمانِ انساني او را در مذهب و قوم و قبيله فرو بكاهيم، بهتر است سكوت نماييم، زيرا در عالم سكوت به جاي آنكه بگوييم:«مزاري» و بدين طريق مزاري را به تجربة مكرر و بيمعناي زباني تبديل كنيم، حقيقتِ او را با احساس درك ميكنيم، با يك نوع شهود بيواسطهاي كه ميان ما و مزاري پيوندِ وجودي و “انتولوژيك” بر قرار ميسازد. يعني زبان ما خاموش است، ولي قلب ما مزاري را درك ميكند و در عشقِ او ميتپد. مزاري، بيش از آنكه گفتني باشد “حسكردني” و “فهمشدني” است، نبايد رابطه با مزاري را صرفا در “ميانجيگري” زبان محدود كرد. بايد “ديوانه” شد، “عارف” شد، “عاشق” شد و در خلسة عارفانهـعاشقانه، حقيقتِ او را مجنونوار شهود كرد. براي اينكه حقيقتِ سخنم را در يابيد، يك بار سعي كنيد مزاري را بيكلام، بيآنكه حتي نامش را ببريد، حس كنيد، و خواهيد فهميد كه چقدر زنده و جاودان است و چگونه ديوانهمان ميكند و جان و روح ما را به آتش ميكشد. همانگونه كه واژهي “باران” يا “گلسرخ”حجاب است، حقيقتِ باران وگلسرخ را مستور ميسازد و نميتوانيم از طريق اين واژهها طراوتِ باران را دريابيم و ظرافتِ غير قابل توصيفِ گلسرخ را، كلام نيز ميان ما و مزاري “فراق” ايجاد ميكند، «فراق هست، زيرا كلام هست».كسيكه نتواند مزاري را در بيكلامي حس كند، در واژههاي زباني هرگز او را حس نخواهد كرد، كسيكه نتواند مزاري را در “سكوت” دريابد، در صدا هرگز در نمييابد. كسي كه قلبش نسبت به مزاري بياعتنا است، گوش و زبان و فكر او نيز بياعتنا خواهد بود. يهوداها، مزاري، اين “مسيحِ مصلوب” را نميفهمند و هرگز نخواهند فهميد. يهوداها، به مزاري خيانت خواهند كرد. آن “مردِ بيگانه” كه نميدانم كه بود و از كجا! و فقط همين قدر ميدانم كه تنها آشناي من است و اكنون در “كوهسارِ روح” مزاري را در سكوت تجربه ميكند، درست ميگفت كه در عصرِ غوغا و شعار و آشوب كه عصر كوتولهها است، سخن بيمعنا ميشود. گوشهاي بياشتهايي كوتولههاي “عصركوتولگي” تحمل شنيدن كلام را ندارند و حقيقتِ مزاري را در نمييابند؛ در چنين وضعيتي سكوت را بايد هنرمندانهترين نوعي “بيان” دانست و “ما بايد آن قدر هنرمند باشيم كه با سكوتِ خويش سخن بگوييم، زيرا تنها با سكوت است كه ميتوان گويا بود”.
كاش همچون “مردبيگانه” آنقدر هنرمند ميبودم كه در عصر بياشتهايي گوشها حقيقت را در “تاكستانِ رستگاريِ سكوت” شهود نمايم، كاش ميتوانستم در “كوهسارِ روح”، مزاري و سكوتِ صدسالة تاريخم را از زبان خاموش سكوت بشنوم، اما نه، من آن قدر هنرمند نيستيم كه با سكوت گويا باشم، تنها “مردِبيگانه” است كه با سكوتِ خويش، باطن عصر بيمعنايي را كه عصر كوتولهشدن انسان است، به نمايش ميگذارد؛ نه، من هنوز به “هنرِسكوت” كه “هنرِ كشفِ حقيقت است” دست نيافتهام، بايد در مكتب “مردبيگانه” سالها تعليم نمايم، تا زبان سكوت را بفهمم، مخصوصا سكوتِ صدسالهي را كه هيولا بر شهرهايم فرمان رانده است، صداها را بلعيده است و واژهها را. من امشب دلتنگم و ميخواهم همصدا با عدالتخواهان كشورم از “مزاري” بگويم. دلم ميخواهد در بارة مزاري ياد داشتي بنويسم و يا دستكم در پيشگاه او عاشقانه به نماز بايستم و غمهاي زمانهام را با او بگويم. اما سخني تازهاي در ذهنم نميرسد. بايد اعتراف كنم كه سخني تازهي ندارم، هيچ سخني تازهتر از خود “مزاري” نيست، و هيچ “كلامي” زندهتر از او نخواهد بود و هيچ نگاهي با شكوهتر و خيرهكنندهتر از نگاهي او كه امشب اين چنين مست و ديوانه ام كرده است، وجود ندارد؛ مزاري، براي مردم ما اولين و آخرين «بيانِحكيم» است. تاريخ ما، كلام ناگفته است و مزاري تنها «كلامِناطق» كه تاريخ ما را باز ميگويد. امشب اين كلام ناطق در من به سخن آمده، و سكوت و انزوايم را در هم ميشكند. شايد بتوانم با به صليبكشيدنِ خويش در ميخكلمات، با اين مسيحِ مصلوبتاريخ در اين عشاء رباني گفتـوـگو نمايم. يك حسِ عرفاني مسيحايي اندك اندك در وجودم بال ميگستراند: حس “كلمهشدن”. امشب شبِ عروجِ مزاري به “سرايملكوت” است، به ملكوتِ خدا، به ملكوتِ دلهاي هزران انسانِ مشتاق و عاشق و شوريده. امشب عشق مزاري در دلم شعله ميكشد و مثل تمامي عاشقانِ او دلتنگِ مزاري هستم. امشب مجنونم، مجنونِ مجنون، دلتنگِ سالهايي كه “بابه”، اين «كلامِ ناطقِ الهي» در غربِ كابل در برابر تاريخ ايستاده بود؛ ميخواهم “مشقِنام مزاري” كنم كه اكنون به يك “خاطرةازلي” مبدل شده است، بدون مزاري نميتوان خويشتن را به خاطر آورد و يا در بارة گذشته و آينده انديشيد.
نميدانم از كجا آغاز كنم؛ به من حق بدهيد، زيرا وقتي انسان در برابر يك متنِ بيآغاز و بيپايان قرار ميگيرد، نميداند روايت را از كجا آغاز كند. در اين جا فقط مسئلة اختتام نيست كه روايتگران و روايتشناسان را در گيجي فرو ميبرد، مسئلة آغاز نيز هست، مسئلهي تاويل نيست، مسئله روايت نيز هست، مسئله دريافت نيست، با مسئله صورتبندي نيز مواجه هستيم. مزاري، كلام جاودان تاريخ است، “حكمتِخالده”؛ مزاري “كلمه” است، مسيحِ مصلوبِ كه «در او حيات بود و حيات نور انسان بود. و نور در تاريكي ميدرخشد و تاريكي آن را در نيافت… او براي شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد.(يوحنا، ۱: ۴، ۵)» آري! دوستان نميدانم از كجا بگويم، مزاري متني است كه ميتوان بينهايت تاويل كرد. مزاري، قصة دلتنگي است، و در عين حال قصة شادي نيز هست، مزاري، زخم تاريخي و همچنين شفاي زخمتاريخي نيز هست.
دلم ميخواهد از يك چيز ساده و در عين حال پيچيده و دشوارياب شروع كنم: “نقاشيِ علي بابا اورنگ”، آن هم نه در بارة تماميِ اين نقاشي، بلكه فقط در بارة «چشمانِآبي مزاري» كه تنها يك “اورنگِ عاشق” ميتواند چشمانِ مزاري را به اين خوبي نقاشي كند. ميخواهم در «چشمانِ آبيِ مزاري» خيره شوم و اين شب تاريك و هولناك را در روشنيِ نور فروزانِ «چشمانِآبي مزاري»، در عشق و مستي به سر كنم. امشب از شرابِ سكرانگيز اين چشمان مينوشم تا مستِ حقيقت شوم، همانگونه كه «اورنگ» مستِ حقيقت شد و چشمانِ مزاري را تا اين حد زنده به تصوير كشيد. در اينجا با يك مسئلهي “كانتي” رو بهرو هستيم؛ كلام، قادر نيست، اين چشمان زيبا را توصيف كند، فقط حس زيباييشناختيِ يك هنرمند، آن هم نه هر هنرمندي، بلكه “اورنگِعاشق” است كه چشمانِ مزاري را اين قدر زبيا و “استعلايي” به تصوير ميكشد؛ زيبايي، امر گفتني نيست، زبيايي مفهوم نيست، تا با زبان توصيفش كنيم، زيبايي را بايد حس كرد، همانگونه كه “اورنگ” زيبايي اين چشمان را حس كرده است و سپس مست و ديوانهوار با تركيب بيشمار رنگ، آن را به زبان تصوير بيان كرده است؛ اورنگ، از همان قديم عاشق مزاري بود، يكبار مليونها نقطه را با هم تركيب كرد و پرترهي مزاري را ترسيم نمود؛ اين بار اما يك عشق آبي به سراغ اورنگ آمده؛ عشق آبيِ چشمان مزاري؛ عشقي كه امشب مرا نيز ديوانه كرده است، امشب من نيز اورنگِ عاشق شدهام، به چشمان مزاري نگاه ميكنم؛ چشمانِ مزاري زيبا است، بادامي، گسترده و پهن، همچون نيلوفركبود، چشمان مزاري تابان است، همچون نور خدا. امشب از پيالة عهدِ جديد نوشيدهام، از پيالهي خون مسيح، يك حس اورنگشدن به سراغم آمده تا “جنونِنصير” را در اين چشمان تجربه كنم. اكنون اين تصوير در برابر من است؛ به چشمان درخشنده و پرفروغي مزاري خيرهشدهام كه تاريخ انسان را ورق ميزند و مرا وا ميدارد در اين خلوتِ شبانهام در پيشگاه اين چشمان به نماز بايستم. نميشود از ساحل بيانتهايي اين چشمان، بدون “تكبيرهالاحرام” عبور كرد؛ در افق اين چشمان، چشمانداز به وسعتِ تاريخ انسان گشوده ميشود؛ اين چشمان آية مقدس است كه در آن فروغ “حقيقت” ميدرخشد. شكوه اين نگاه برايم هميشه ديدني بود و امشب در نقاشي اورنگ بسيار ديدنيتر شده است؛ اين چشمانِ آبي همان “رودِنيل” است كه “تابوتِ عهد” موسي را در دستانِ امواج مهربانش دارد. نخستينبار در اين چشمان “خيمةاجتماع” برپا شد و در آن مردم با “خدا” سخن گفتند و در خدا نام يافتند. اين چشمان، همان صحراي سينا است و من آوارهتر از “موسي” در اين شبِ تاريك بيابانها را به دنبال “آتشِ حقيقت” در مينوردم، تا همچون “پرومتئوسِ شهيد” آن را از “خدايان” بربايم و به انسانها آيات مقدس و آتشينِ “طغيان” را تعليم دهم؛ شرارِ اين چشمان، شرارِ “عشق” است و اكنون كه خودم را در افق ديد اين چشمان احساس ميكنم “تماميِ جهان از آن من است”. من يك گناهكار بودم، يك مجرم مادرزاد، جرمي خاصي نداشتم، من به خاطرِ «بودنم» مجرم بودم؛ نخستينبار “بابه” در آب زلال اين چشمان “غسلِ تعميدم” داد، «تطهير» شدم و به حيث يك انسان «تقدس» يافتم و پلههاي وجود را تا مرتبة «ولقد خلقناالانسان فياحسنِ تقويم» پشتِِ سر گذاشتم. نخستين كسي كه گناه بودنم را در يافت “مزاري” بود، در چشمانداز اين چشمانِ بود كه در يافتم: «موجوديتِ ما در خطر است، هستيِ ما در خطر است!» اين هستيِ گناهكار امشب در اقيانوس آبي چشمان او تقديس ميشود، به تقدس دست مييابد. اين چشمان آبي كه امشب لبريز از حقيقتم كرده است، همان چشمان موسي است كه خدا به او گفته بود: « نزدِ قوم برو و ايشان را امروز و فردا تقديس نما.(سفرِخروج، ۱۹: ۱۱)» اين چشمانِ آبي تداعيگر همان چشمانِ آبي مسيح است كه در كوه جلجتا در غروبِ خونين طوفان بر پا كرد تا زشتيها و پليديهاي روح را تطهير نمايد. نگريستن به اين چشمان دشوار است، من از اين چشمان خجالت ميكشم و نگاه بلند و سرشار از اعتمادش تحقيرم ميكند.
يادم ميآيد در شامگاه غروب اين نگاه، “بلايتاريكي” شهر كابل را فراگرفت و غربِ كابل در غبارِ دود و تاريكي خاكستر شد و اكنون “خرابههاي خاطره” و “شهرِ شهيد افشار” بر آن روزهاي تاريك شهادت ميدهند. طلوع و غروب خورشيد اين نگاه، تقدير ما را رقم ميزند، نميشود از افق آبي اين چشمان دور شد، نميشود بيلبخندِ نگاه مزاري زيست؛ امشبِ كشتيِ تخيلم در امواج خيزان و خروشان “چشمانِ آبي مزاري” بادبان بر افراشته است و حلقة باريك و نامرئي اين چشمانِ بادامي مرا به دنياي متافيزيك ميبرد، به خلسه و رهايي مطلق تا اورنگتر از “عليبابا اورنگ” در آن مستي ايمان را تجربه كنم. خطوط ناپيداي اين چشمان شرقي، “اشراقحقيقت” و “حقيقتِاشراق” است كه مرا به ساحل اميد و رهايي ميرساند، به آنجا كه “نجات و رستگاري” است و آوارگي قوم بيايانگرد اين “موساي خراسان” به پايان ميرسد. آيا اين رنگِ آبي دريا است يا آسمان؟ ميتواند هردو باشد؛ زمين و آسمان را ميتوان در آن خلاصه كرد. ميتوان پرنده بود و در آسمانِ آبي بيكران اين چشمان پرواز كرد و يا ماهي شد و درياي “آبيِايمان” شنا كرد. “چشمانِ مزاري آية هستندگي ما است”؛ تمامي هستي را ميتوان در نگاه او خلاصه كرد. اين چشمان، جشمة جوشان هستي است و در اين نگاهي دوخته به اُفقهاي دور، دوخته به سه جهت، يعني آينده، اكنون و گذشته، آيات “نجات” را تلاوت كرد.
آي مردم! “آواز شادماني سردهيد، آي! مردم در پيشگاه اين چشمان نماز بريد”، اين چشمان “وعدة رهايي” است؛ آيات “عهد” است كه “خون خدا” با مردم بست: «از خدا خواستم خونم در كنار شما بريزد.» آري خونش را در كنار ما ريخت « اين است خونِ عهدي كه خدا با شما قرار داد. به حسبِ شريعت تقريبا همهچيز با خون طاهر ميشود.(عبرانيان، ۹: ۲۱، ۲۲)» خونش ايمان شد، دوستي شد و به صد سال سردرگمي و بيزباني “بابِلي” قوم گناهكار “هزاره” پايان داد، محراب شد، حقيقت شد، افشارشد، غربِ كابل شد، ارزگان شد، مزارشد، يكهولنگ و باميان شد، صادق سياه شد، همه شد. امشب در دشتِ پهناور اين چشمان “زاوُل” گمشدهام را پيدا ميكنم، سرزمينهاي مغصوبم را، اكنون و گذشته و آيندهام را. امشب مستِ شرابِ اين چشمانم. لعنت بر آن كسي كه شادي اين نگاه را نمييابد و نفرين بر آن كسي كه رنج و اندوه اين نگاه را نميفهمد. اين نگاه، لطف و خشم را همزمان در خود دارد، در آرامش اين نگاه ميتوان پناه برد، اما بترسيد از آن روزي كه اين درياي زلال و آبي طغيان كند. امشب دلم آواز شادماني سرداده است، سرودِ ر رهايي و رستگاري؛ در پناه لبخند اين چشمان جهان را به هيچ گرفتهام. چرا مستِ اين چشمان نباشم؟ اين چشمان مرا به دنياي «فيضمحمدكاتب» ميبرد و چرا ديوانه نباشم وقتي با خيرهشدن به آن ميتوانم “جنونِ نصير” را تجربه كنم. چرا به حقيقتِ آبي اين چشمان ايمان نياورم؟ وقتي اين چشمان وجودم را از حقيقت لبريز ميسازد، به روشنشدگي دست مييابم و «بودا» ميشوم. با نوشيدن شرابِ اين چشمان ميتوان به خلسة بوداشدگي دست يافت، به حقيقت ايمان آورد و تا ابدالاباد “بودا” ماند، و اورنگ، آري “علي بابا اورنگ” اعجاز اين چشمان را بيش از هركسي دريافته است و چقدر خوب حقيقتِ اين نگاه ناب را به نگاهي حسي و قابل ديد ترجمه كرده است. نميدانم اورنگ چگونه توانست به اين خلسة عارفانه دست پيداكند و چقدر برايش كيفآور بوده است؛ دستانِ مقدسِ اورنگ چگونه اعجاز اين نگاه را كشف كرد و چگونه اين چشمان آبي در دستانِ اورنگ نمودارشد و با او به زبان رنگ سخن گفت، همانگونه كه خدا در كوه سينا بر موسي متجلي گرديد و موسي كليم شد، اورنگ، «كليمنگاه مزاري» است، با چشمان آبي مزاري “سخن” گفته است! اين نقاشيِ جوششِ عشق اورنگ است، بيانگر “ايمان” او كه ايمان را در رنگينِكمان نگاه مزاري تجربه ميكند. اين چشمان سكونتگاه خداوند است و مسجد و محرابي كه آذان حقيقت جلوة بصري پيدا كرده و اورنگ توانست در پناه حقيقتِ اين چشمان،”حمد” و “توحيد” را به زبانِ آبي رنگها تلاوت نموده و كلامِ شنيداريِ خدا را به كلام بصري و ديداري بدل كند. اين چشمان «بيضاءٌ للناظرين» است، سرودهاي مقدس “موسي” را ميسرايد و كلامِ خدا را به او وحي ميكند: “اي موسي! اي موسي!” «برخيز و پيش روي اين قوم روانه شو، تا به زميني كه براي پدران ايشان قسم خوردم كه به ايشان بدهم داخل شده، آن را به تصرف در آورند(تثنيه، ۱۰: ۱۱)»
آري! دوستان، امشب ديوانهام، ديوانة نگاه مزاري، امشب مستم، مستِ مست، زيرا در چشمانِ آبي مزاري “تمرينِبودن” ميكنم. ابراهيم پسرش را به قربانگاه برد، «ابراهيم دستِ خود را دراز كرد، كارد را گرفت تا پسرش را ذبح نمايد. وفرشتهاي خدا از آسمان وي را ندا در داد و گفت:” اي ابراهيم! ابراهيم! دستِ خود بر پسر دراز نكن، و بدو هيچ مكن، زيرا كه الان دانستم كه تو از خدا ميترسي، چون پسرِ يگانهي خود را از من دريغ نداشتي(پيدايش، ۲۲: ۱۱، ۱۲)»، اما مزاري خودش را به قربانگاه برد، تا با خون سرخش به تمامي امتهاي روي زمين بركت دهد. پس چرا نگريستن در اين چشمان مرا ديوانه نكند! امشب مستم و ميِ ناب شرابِ ايمان و مستي و جنون را تا ته به سر كشيدهام، امشب در چشمانِ آبي مزاري به “جنونِ استعلايي” نايل شدهام، امشبِ خرابم، خرابتر از خرابههاي افشار، تا بر حقانيتِ مزاري شهادت دهم؛ امشب به فنا دست يافتهام و در اين نگاه نيست شدهام، امشب فقط و فقط يك “نگاه آبيـام” و با رنگِ آبي اين چشمان يگانه شدهام. امشب در متنِ نگاه مزاري تمامي تاريخ را به تلاوت نشستهام. دلم ميخواهد در متن اين چشمان به گذشتههاي دور سفر نموده و حقيقتهاي گمشدهام را “جستـوـجو” كنم، به “دهراود” بروم، به “دايه” و “فولاد”، به ارزگان سفر كنم تا گورِ ناپيداي پدرانم زيارت نموده و براي شاديِ روح شان آيات مقدس «چشمانِ آبيِ مزاري» را تلاوت كنم، به گورستانهاي كه هستند، اما ناپيدا و گمشده در غبار، سورة “آبي چشمان مزاري” را بخوانم. بايد در متنِ اين چشمان “زاول”، شهر به آتش سوختهام را پيدا كنم. امشب به معراجِ اين چشمان در پيشگاه مزاري نشستهام؛ ميخواهم در جغرافياي آبي اين چشمان اوج بگيرم، “بزرگ پادشاه زاول باشم و بر زمين و زمان فرمان دهم.” تاريخ را دگرگون كنم و زميني را كه سالها مرا از خود طرد كرده است، از حركت باز دارم. بايد در محراب اين چشمان به نماز بايستم و نماز ناتمام “ميريزدانبخش” را در مبعد ويرانشدة بودا قضا نمايم، در آنجا كه «صلصالِشهيد»، حقانيتِ مزاري را با ذرهذره شدنش شهادت ميدهد. و خبر بگيريم از “چهل دختران” خواهرانِ شهيدم كه در آغوش صخرهها جان دادند. ميشود در قلمرو اين چشمان به دنياي كاتب سفر كرد و تمام نا گفتههاي تاريخ را گفت. اين نگاه، مطلق است، نگاه وارثان زمين است؛ پيوسته تكثير خواهد شد، به تعداد نسل ابراهيم و تمامي ستارگان آسمان. خداوند با فيضِ آبي اين چشمان به مردم ما بركت بخشيد. اين چشمان براي ما عهد عتيق و عهدِ جديد است. من امشب در متنِ آبي اين چشمان آيات “قرآن” تلاوت ميكنم:«من قتَل نفساً فكانما قتلالناس جمعياً و من احيا نفسا فكانما احياالناس جمعياً.» دلم ميخواهد در اين چشمان به غرب كابل سفر كنم، لحظههايي را در يابم كه لحظههاي حقيقت بودند. در صحرايِ سيناي اين چشمان دستانِ آن سه كودكي را برگيريم كه از افشار ميگريختند و نميدانستد اين جادة نامعلوم آنها را به قربانگاه ميبرد تا خون سرخ شان تصوير شقايق را در متن سركهاي كابل بازنمايي كند و صدايِ شكستنِ استخوانها شان، طنينِ صدايِ فاجعة انساني در تاريخ باشد. چه كسي جز مزاري به ما خبر داد كه “جهالت بر شهر هجوم آورده است!”، هيچ كس؛ و كدام نگاهي جز نگاهي مزاري ديد كه آن كودكان چه غمانگيز در جادة ورودي شهر به جرم بيگناهي شان در زير تانكها له شدند و لشكريانِ جهل بر مرگ آنها كف زدند. كجا شد آن مادر پا برهنهاي كه كودكش را در بغل گرفته بود! فقط در متن چشمانِ آبي مزاري” اين بر ترين “حقيقتِتاريخ” است كه ميتوان گورهاي دستهجمعي، اين حقيقتِ گمشده را پيدا كرد. اين چشمانِ آبي”گواه تاريخ” است، كدام رهبر جز مزاري تا آخرين لحظه در كنار مردم ايستاد و “حجتِ تاريخ” ما شد! پس بگذاريد در دشتِ بيكران چشمان مزاري سفر نموده و هستي تكهتكه شده ام را به هم بخيه بزنم، همانند آن مادري كه جسدِ پارهپارهي فرزندش را با قطرههاي پيوستهي اشكهايش بخيه ميزد.
مزاري، زنده است، مزاري زندگي است، مزاري ميرويد، و ميشكفد و ميروياند و ميشكوفاند. مزاري همان مسيحِ مصلوبِ هميشه زندة تاريخ ما است كه ميگفت: «من تاك هستم و شما شاخهها. آنكه در من ميماند و من در او، ميوة بسيار ميآورد، زيرا كه جدا از من هيچ نميتوانيد كرد. اگر كسي در من نماند، مثل شاخه بيرون انداخته ميشود و ميخشكد، در آتش مياندازد و سوخته ميشود(يوحنا، ۱۵: ۶، ۷)»، مزاري تاك است، و ما و شما شاخههاي آن، هر آنكه در چشمانِ آبي مزاري سكونت نگزيند و هر آنكه در محراب اين چشمان به نماز نايستد، ميخشكد، سوخته ميشود و از ميان مردم ما طرد ميشود، چشمان مزاري زيبا است، گسترده و پهن، همچون نيلوفر كبود، من و عليبابا اورنگ، امشب در پيشگاه اين چشمان به نماز ميايستيم و از بلندايِ اين چشمان جهان را به نظاره مينشينيم، تا زين پس نه هستيِ گناهكار مطرود، بلكه بزرگپادشاه “زاول” باشی
28/05/2023
یک دوست تاجیک داشتم میگفت؛
ما تاجیکها چند دانه نجیب داریم برایی ما آبرو و حیثیت نمانده، نجیب بروت، نجیب فیضی، نجیب بارور و یادم نمانده یک چند دانه دیگه را هم نام میگرفت.
واقعا راست میگفتند.!
کابل پس از باران.
لایک، فالو و دنبال کردن یاد تان نرود دوستان قشنگم!
🙏🙏
Click here to claim your Sponsored Listing.
Category
Contact the business
Telephone
Address
کابل افغانستان شهر نو
Kabul
1356543335546435
